اشعاری که همه آن را دوست خواهند داشت ؟

درباره من
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر

سلام دوستان . از اینکه از وبلاگم دیدن می کنید ممنون . فقط نظر یادتون نره !
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1391ساعت 14:0  توسط HEART FREE  | 

شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد….
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد…..
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی ..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1391ساعت 12:22  توسط HEART FREE  | 
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا
چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا

اگرم زار کشی می‌کش و بیزار مشو
زاریم بین و ازین بیش میازار مرا
چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش
دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا
بی گل روی تو بس خار که در پای منست
کیست کز پای برون آورد این خار مرا
برو ای بلبل شوریده که بی گلروئی
نکشد گوشهٔ خاطر سوی گلزار مرا
هر که خواهد که بیک جرعه مرا دریابد
گو طلب کن بدر خانهٔ خمار مرا
تا شوم فاش بدیوانگی و سرمستی
مست وآشفته برآرید ببازار مرا
چند پندم دهی ای زاهد و وعظم گوئی
دلق و تسبیح ترا خرقه و زنار مرا
ز استانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو
خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1391ساعت 19:14  توسط HEART FREE  | 
یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت:

کین آشوب چیست؟

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1391ساعت 20:26  توسط HEART FREE  | 
         
ای که از کلک هنر نقش  دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی
گفته  بودم  جگرم  خون  نکنی  باز  کجایی
               " من ندانستم از اول که تو بی مهر و  وفایی "
               " عهد نابستن  از  آن  به  که  ببندی  و نیایی"
مدعی  طعنه  زند  در  غم عشق توزیادم
وین نداند که من از بهرغم عشق تو زادم
نغمه  بلبل   شیراز   نرفته ست    ز  یادم
               " دوستان  منع  کنندم  که چرا دل به تو دادم"
               " باید اول به تو گفتن که چنین  خوب چرایی"
تیر  را   قوت   پرهیز    نباشد   ز   نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود  در  پی دانه
پای عاشق نتوان بست به  افسون و فسانه
               "ای  که  گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه"
               "ما کجاییم  در این  بحر  تفکر تو کجایی"
تا  فکندم  به   سر   کوی   وفا  رخت  اقامت
عمربی دوست ندامت شد و با دوست  غرامت
سر وجان و زر وجاهم همه گو رو به سلامت
              " عشق و درویشی وانگشت نمایی و ملامت"
              "همه  سهل  است  تحمل  نکنم  با ر  جدایی"
درد  بیمار  نپرسند  به  شهر تو  طبیبان
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت  غم  از بیم  رقیبان  به حبیبان
              " حلقه بر در نتوانم زدن از  بیم رقیبان"
              " این توانم که بیایم سر کویت به گدایی"
گرد  گلزار رخ  توست  غبار  خط  ریحان
چون نگارین خط تهذیب به دیباچه ی قرآن
ای لبت آیه ی رحمت  دهنت نقطه ی ایمان
              " آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان"
              " که  دل  اهل  نظر  برد  که  سریست   خدایی "
هر شب  هجر بر آنم  که   اگر   وصل  بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک  مدهوش  شوم  چون سر زلف تو ببویم
              "گفته  بودم  چو  بیایی غم دل با تو بگویم "
              "چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی"
چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن
دامن  وصل  تو نتوان  به  رقیبان تو هشتن
نتوان  از  تو  برای   دل  همسایه    گذشتن
             " شمع را باید از این خانه برون بردن و گشتن"
             " تا که  همسایه  نداند  که  تو  در  خانه   مایی"
سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان
که  مریض  تب  عشق  تو  هدر  گوید  و  هذیان
به    شب   تیره    نهفتن    نتوان   ماه   درخشان
             " کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان"
             "پرتو روی  تو گوید که تو در خانه مایی"
نرگس  مست   تو  مستوری  مردم  نگزیند
دست گلچین نرسد  تا گلی از  شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند
              "پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند"
              "تو بزرگی و در آیینه ی  کوچک ننمایی"
نازم آن سر که چو گیسوی تو  در پای  تو ریزد
نازم  آن  پای  که  از  گوی  وفای    تو   نخیزد
شهریار  آن  نه  که  با  لشگر  عشق  تو ستیزد
               "سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد"
              "تا  بدانست  که  در  بند  تو خوشتر ز رهایی"
                                                                                     "شهریار"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 19:38  توسط HEART FREE  | 
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 21:11  توسط HEART FREE  | 
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که می میرم چو می آیی
مراد ما نمی جویی ورنه رندان هوس جو را
بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی
 

رهی معیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 21:2  توسط HEART FREE  | 
بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
سرو چمنم شکوه ای از خار و خسم نیست
از کوی تو بی ناله و فریاد گذشتم
چون قافله عمر نوای جرسم نیست
افسرده ترم از نفس باد خزانی
کآن نو گل خندان نفسی هم نفسم نیست
صبا ز پیش آید و گرگ اجل از پی
آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست
بی حاصلی و خواری من بین که در این باغ
چون خار به دامان گلی دسترسم نیست
از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم
چندان کشم اندوه که اندوه کسم نیست
امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای
آزرده دردم دو سه پیمانه بسم نیست
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 19:52  توسط HEART FREE  | 
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 19:48  توسط HEART FREE  | 
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و زهر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آن کس که در این محنت‌گاه
خاطری را سبب تسکین است
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 19:40  توسط HEART FREE  |